دنیای ما

دوشنبه 4 اردیبهشت 1391

 

اولین روزهای خوابگاه

 

ساعت ۲ نصف شب(یک اتاق)

 

ساعت ۳ نصف شب(کل خوابگاه منهای سرپرست )

 

ساعت ۴ صبح هنگام خواب

 

وضعیت تحصیل در خوابگاه

 

گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز

 

پایان گفت و گو

 

امکانات غذایی در خوابگاه

 

طریقه ظرف شستن در خوابگاه

 

تبادل نظر بر سر یک مسئله

 

تبادل نظر با پیروزی یک نفر پایان میابد!

 

و این هم آخر عاقبت زندگی در خوابگاه!!

  • نظرات() 
  • شنبه 27 اسفند 1390

    همیشه اینگونه بوده است:

    کسی را که خیلی دوست داری، زود از دست می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی.  

    پیش ازآنکه تمام حرفهایت را به او بگویی ، پیش از آنکه همه لبخندهایت را به او نشان بدهی 

     مثلپروانه ای زیبا، بال میگیرد و دور می شود ، فکر می کردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین

    به دورخود می چرخد و خورشید از پشت کو ه ها سرک می کشد در کنارش باشی .

     

    همیشه این گونه بوده است:

    کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو میرود ، وقتی به خودت می آیی که حتی ردی

     از او در خیابان نیست فکر می کردی میتوانی با او به همه باغها سر بزنی ، هنوز روزهای زیادی باید

    با او به تماشای موجها می رفتی ، هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی.

     

    همیشه این گونه بوده است:

    وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ، وقتی هنوز پیراهن خوشبختی را کا ملا بر تن نکرده ای

    ، وقتی هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده ای  ناباورانه او را در کنارت نمی بینی ، 

    فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت تا صورتت را 

     پر از بوسه و نور کند .

     

    همیشه این گونه بوده است:

    او که میرود ، او که برای همیشه می رود آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش میکنی ،

    از عقربه های ساعت میگریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید.

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 28 دی 1390

    شخصی تکیه کلامش ((نه چندان)) بود .روزی دوستش از او پرسید: حال و احوالت چطور است؟

    گفت :خوب است اما نه چندان.

    پرسید :چطور مگر؟

    گفت: خب در این مدت عیالوار شدم و زن گرفتم.

    گفت: این که خوش است.

    گفت:بله اما نه چندان چون عیالم بد ترکیب و زشت است. اگر چه بیست میلیون هم

    با خود جهیزیه آورده.

    گفت:خب پس این پول جای بدی قیافه اش بوده.

    گفت: بله اما نه چندان.چون با آن پول یک گله گوسفند خریدیم که تمامشان مریض

    شدند و مردند.

    گفت: ای بابا ! پس اتفاق بدی افتاده.

    گفت: بله اما نه چندان زیرا پوست همان گوسفند های مرده را فروختم و منفعت

    زیادی بردم.

    گفت: پس بد هم نبوده.

    گفت: بله اما نه چندان چون پولها تماما اسکناس بود که در خانه گذاشته بودم از قضا

    حریقی واقع شد و تمام پولها با خانه سوخت.

    دوستش گفت: پس اتفاق خیلی خیلی ناجوری  بوده.

    گفت: بله نه چندان چون عیالم هم در همان آتش سوزی سوخت و خیالم راحت شد.

    واکنش دخترها  :                   واکنش پسرها : 

  • نظرات() 

  • آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :


    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات